جانم به لب رساندهای از دل برآ برو
ای عشق وا شو از سر من ای بلا برو
بوی ز زلف یار نداری چه فاید
بیتحفه آمدی بر ما ای صبا برو
این مشت استخوان هم بذل سگان اوست
بردار سایهاز سر من ای هما برو
آهم به خاک رفتن آن آستانه رفت
ای اشک بهر آبزدن از قفا برو
تنها همین زمان به سفر رفته است دل
ای جان تو هم روان شو بردار پا برو
مانند عمر از تو وفاخواستن خطاست
با کس وفا نمیکنی ای بیوفا برو
آهم به آسمان شد و کاری نکرد آه
باری تو هم برای خدا ای دعا برو
آیینه از نفسزدنی تیره میشود
دزدیده دم به خانهٔ اهل صفا برو
واقف به ملک عشق سفر میکنی خوش است
کردیم ما حواله تو را با خدا برو