گنجور

 
واقف لاهوری

باش ای گل عم یک‌ساله ز بلبل بشنو

بعد دیری به چمن آمده‌ای زود مرو

از متاع دو جهان آنچه به من بخشیدند

نیست جز یک‌دل و آن نیز به صد جاست گرو

جان مکن از پی لعل لب شیرین فرهاد

این نگینی است که کندند به نام خسرو

می‌نمایند به انگشت ز دورش هرچند

نسبت دور به ابروی تو دارد مه نو

آفت حاصل من شد بت گندم‌گونی

خرمن صبر مرا برد به غارت جو جو

نعل در آتشم و رفته عنانم از دست

زان سواری که پیاده دودش گل به جلو

ظلماتست به کاشانهٔ من بر سر هم

مه‌جبینا چه شودگر بکنی یک پرتو

سقف و دیوار پر از رخنه و روزن کردم

کز تو ای ماه به سیاه‌خانهٔ من افتد ضو

بشنو ای ناصح بی‌درد مده درد سرم

دلم از عشق بتان گشته نصیحت‌نشنو

دل چو در بند بود پند ندارد سودی

پند گو درد سر بیهده بگذار برو

ترسم از نالهٔ زار منت آزار رسد

بعد ازین در پی آزار من زار مشو

نوبهار آمد و تکلیف قدح نوشی داد

من مفلس چه نهم آه به میخانه گرو

واقف از مزرع اعمال خودم هیچ مپرس

آنچه من کاشته‌ام آه رسد گر به درو

 
 
نسکبان اندروید