گنجور

 
واقف لاهوری

خزان خط به جا نگذاشت رنگی از بهار او

دل اکنون داغ می‌گردد ز سیر لاله‌زار او

من ای طفل یتیم گوهر از بخت تو حیرانم

که در گهوارهٔ زر داده جایت گوشوار او

ز صافی رنگ هم بر روی او نتواند استادن

عرق راچون میسر شد نشستن بر عذار او

نسیم ناقه آید از چراغ مرده بر خاکش

بمیرد هر کهدر سودای زلف مشکبار او

به سودایش سرشک از دیده رنگ از چهره می‌ریزم

زر و سیمی اگر می‌بود می‌کردم نثار او

تلاش واژگون‌بختان اثر برعکس می‌بخشد

به تسخیرش نشستم در کمین گشتم شکار او

ز بهر دل چرا ابرام با او می‌کنی واقف

بهل این قطرهٔ خون را که تا آید به کار او

 
 
نامبردگان شاهنامه
فضولی

اگر بگذشت مجنون من بماندم یادگار او

وگر شد کوهکن هم من کمر بستم به کار او

نمی خواهم که میرد در رهت اغیار می ترسم

شود خاک و در آید باز در چشمم غبار او

بآب دیده ام افتاد عکس نوک مژگانش

[...]

صائب

نگردد بی صفا از خط لب گوهرنثار او

که می شوید سیاهی را عقیق آبدار او

سهی سروی که چشم من سفید از انتظارش شد

ز تمکین برنمی خیزد غبار از رهگذار او

شود چون ناف آهو مشک خون در حلقه چشمش

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
بیدل دهلوی

به این موهومی‌ام یا رب‌ که‌ کرد آیینه‌دار او؟

تحیر تا کجا گیرد ز صفر من شمار او؟

سراغِ خویش یابم تا رهِ تحقیق او گیرم

مرا در خود نهان دارد جمال آشکار او

حریف ساغر خورشید پیمایی‌ که می‌گردد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
طغرل احراری

بتی دارم که صد میخانه باشد در کنار او

بتان را فرض باشد سجده طواف مزار او

نباشد باغ امکان را گلی همچون گل رویش

اگر چندی که نشکفته‌ست یک گل از هزار او

گلوی تشنه‌ام می‌خواهد آبی از دلم تیغش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه