خزان خط به جا نگذاشت رنگی از بهار او
دل اکنون داغ میگردد ز سیر لالهزار او
من ای طفل یتیم گوهر از بخت تو حیرانم
که در گهوارهٔ زر داده جایت گوشوار او
ز صافی رنگ هم بر روی او نتواند استادن
عرق راچون میسر شد نشستن بر عذار او
نسیم ناقه آید از چراغ مرده بر خاکش
بمیرد هر کهدر سودای زلف مشکبار او
به سودایش سرشک از دیده رنگ از چهره میریزم
زر و سیمی اگر میبود میکردم نثار او
تلاش واژگونبختان اثر برعکس میبخشد
به تسخیرش نشستم در کمین گشتم شکار او
ز بهر دل چرا ابرام با او میکنی واقف
بهل این قطرهٔ خون را که تا آید به کار او