گنجور

 
واقف لاهوری

مگر کرده ایت پیدا خوی طفل اشکبار من

که تا نگریستم هرگز نیاید در کنار من

به یاد شمع رویش پیکرم گر این چنین کاهد

شود خاکستر پروانه صد ره جامه‌دار من

ازین شادی که گرمی می‌کند با او تب شوقت

نگنجد برق‌سان در پوست نبض بی‌قرار من

تو خوش در خواب می‌باشی بپرس از شمع احوالم

که او دارد خبر از دیدهٔ شب زنده‌دار من

نه امروز است از زلف توام آشفته اطواری

که بودم طفل و با مشق پریشان بود کار من

به روز پاس من از چشم جانان چشم آن دارم

که گردد عذرخواه مستی دنباله‌دار من

چنان در خاک بردم آرزوی شمع رخساری

که برگ گل پر پروانه گردد بر مزار من

پریشان حالیم زلف تو را باور نمی‌آید

مگر روزی که سنبل سبز گردد بر مزار من

بگو واقف چه‌سان خوابم که شب تا صبح می‌باشد

سر غم در کنار دل سر دل در کنار من

 
 
نامبردگان شاهنامه
حکیم نزاری

مرا جانانه‌ای باید که باشد غم گسارِ من

میانِ نازکش باشد همه شب در کنارِ من

چه خوش باشد دل آرامی که چون از خواب برخیزد

به غمزه چشمِ مستِ او کند دفعِ خمار من

اگر باشد قیامت باشد اللّهمَّ ارزُقنا

[...]

اوحدی مراغه‌ای

سر بارندگی دارد دو چشم تند بار من

که فتح‌الباب هجرانست و تحویل نگار من

مرا چون ماه در عقرب خوش آمد روی و زلف او

از آن نیکی نمیبینم، که بد بود اختیار من

من آن چرخم، که از جانست مهرم در میان دل

[...]

جامی

پس از مردن به خاک من گذر کن غمگذار من

ببین صد حرف غم در هر خط از لوح مزار من

به کویت بس که آه آتشین از دل برآوردم

سگت را داغها مانده ست بر جان یادگار من

نبیند کس فروغ مهر را تا حشر اگر ناگه

[...]

اهلی شیرازی

چنان گردد خیالش چشم اشکبار من

که میپندارم اینک خواهد آمد در کنار من

شب هجران چه سان بر بستر راحت نهم پهلو

که هر مو دور ازو خاریست در جسم فکار من

ز من دارد فراغ آنشوخ و من در آتش محنت

[...]

صائب

به یک خمیازهٔ گل طی شد ایام بهار من

به یک شبنم نشست از جوش، خون لاله زار من

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه