گنجور

 
واقف لاهوری

مگر کرده ایت پیدا خوی طفل اشکبار من

که تا نگریستم هرگز نیاید در کنار من

به یاد شمع رویش پیکرم گر این چنین کاهد

شود خاکستر پروانه صد ره جامه‌دار من

ازین شادی که گرمی می‌کند با او تب شوقت

نگنجد برق‌سان در پوست نبض بی‌قرار من

تو خوش در خواب می‌باشی بپرس از شمع احوالم

که او دارد خبر از دیدهٔ شب زنده‌دار من

نه امروز است از زلف توام آشفته اطواری

که بودم طفل و با مشق پریشان بود کار من

به روز پاس من از چشم جانان چشم آن دارم

که گردد عذرخواه مستی دنباله‌دار من

چنان در خاک بردم آرزوی شمع رخساری

که برگ گل پر پروانه گردد بر مزار من

پریشان حالیم زلف تو را باور نمی‌آید

مگر روزی که سنبل سبز گردد بر مزار من

بگو واقف چه‌سان خوابم که شب تا صبح می‌باشد

سر غم در کنار دل سر دل در کنار من

 
 
نسکبان اندروید