هواداری ندارم تا براندازد حجابش را
صبا شاید ز روی لطف بردارد نقابش را
ز من آن بیمروت رویگردان شد نمیداند
که در طالع کسوف دائمی هست آفتابش را
خدا خیرش دهد با من سلوک خوب میورزد
به لطفم پیش میآید، نیام قابل عتابش را
عنان را خود نگه دارد مگر رعناسوار من
چو من بیدست و پایی ورنه چون بوسد رکابش را
به این تقریب شاید سرنوشت من توان گفتن
خدا سازد که افتد حاجت افسانه خوابش را
دلم در آتش افکندی و من از غصّه میسوزم
مبادا بشنود نامحرمی بوی کبابش را
شود بیپرده حسنش از تقاضای دلآزاری
ز بس شوخ است مژگان چاک میسازد نقابش را
سؤالی دارم از جانان که جانِ تازه میخواهم
جز آن لعل مسیحا دم که میگوید جوابش را
دل صد چاک همچو شانه نذر زلف او کردم
ندانم چیست باعث یارب اکنون پیچ و تابش را
مشو در فکر تعمیر دل ویران من واقف
به عمر خضر نتوان کرد آبادان خرابش را