ندارد حاصلی پیش نکویان درددل کردن
به این قوم خدا ناترس دل باید به حل کردن
به اشکی کی توان از خویش شستن لوث هستی را
بهسان شمع باید گریههای متصل کردن
شنیدم اینکه میسوزد دلت گاهی به حال من
نمیبایست زینسان آتش من مشتعل کردن
مقابل میکنی آیینه را از سادگی با خود
مکن دیگر که نتوان سخت رو را منفعل کردن
به چشم غیر جا کردی ز شوخی چشم من تر شد
تو را شرمی نمیآید ازین مردم خجل کردن
وفا چون نیست در آب و گل او صبر کن واقف
چه لازم خاک کویش را ز آب دیده گل کردن