گنجور

 
واقف لاهوری

بیش از دلی ندارم و خوبان هزار تن

تنگست خانهٔ من و مهمان هزار تن

از تار تار زلف تو دل در بلا فتاد

مجنون یکی و سلسله‌جنبان هزار تن

چشم بد از تو دور که دیدیم چون سپند

در آتش از هوای تو رقصان هزار تن

دل پابرهنه یک‌تن و در هر گل زمین

در راه کعبه خار مغیلان هزار تن

مجنون ما چگونه سلامت رود ز شهر

کرداست سنگ و خشت به دامان هزار تن

یا رب چه آفتی تو که مانند شمع صبح

لرزد ز جلوه‌ات به سر جان هزار تن

هندوی زلف را قدری سرزنش بکن

پابند کرده است مسلمان هزار تن

آن دم که رستخیز شود سر کشد ز خاک

مانند نی ز دست تو نالان هزار تن

در گلستان کوی تو ظالم بمانده است

چون گل به خویش دست و گریبان هزار تن

واقف به ناله با تو نخواهد برآمدن

باشد اگرچه مرغ گلستان هزار تن

 
 
نسکبان اندروید