بیش از دلی ندارم و خوبان هزار تن
تنگست خانهٔ من و مهمان هزار تن
از تار تار زلف تو دل در بلا فتاد
مجنون یکی و سلسلهجنبان هزار تن
چشم بد از تو دور که دیدیم چون سپند
در آتش از هوای تو رقصان هزار تن
دل پابرهنه یکتن و در هر گل زمین
در راه کعبه خار مغیلان هزار تن
مجنون ما چگونه سلامت رود ز شهر
کرداست سنگ و خشت به دامان هزار تن
یا رب چه آفتی تو که مانند شمع صبح
لرزد ز جلوهات به سر جان هزار تن
هندوی زلف را قدری سرزنش بکن
پابند کرده است مسلمان هزار تن
آن دم که رستخیز شود سر کشد ز خاک
مانند نی ز دست تو نالان هزار تن
در گلستان کوی تو ظالم بمانده است
چون گل به خویش دست و گریبان هزار تن
واقف به ناله با تو نخواهد برآمدن
باشد اگرچه مرغ گلستان هزار تن