خوشا رهرو که تا منزل رسیدن
نیاساید چو سیلاب از دویدن
نفس شد یار بر دل تا تو رفتی
ندانم تا به کی خواهم کشیدن
گهی فریاد دل گه پند ناصح
مرا بیاو چهها بایدشنیدن
فتادست آشناییها به گردن
ز شمشیر تو نتوانم بریدن
به خاک افتاد چون اشک این سخن گفت
سکون نبود به روی کس دویدن
زلیخا بگذر از سودای یوسف
پیمبرزاده را نتوان خریدن
به دور خط چه باک از زلف دل را
که مار مرده نتواند گزیدن
چو اشک این شوخ طفلان آفریدند
برای پردهٔ مردم دریدن
سخن از قطع الفت گفته واقف
زبانش زین گنه باید بریدن



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نه بتواند مرو را چشم دیدن
نه اندیشه درو داند رسیدن
همه رنج من از بلغاریانست
که مادامم همی باید کشیدن
گنه بلغاریان را نیز هم نیست
بگویم گر تو بتوانی شنیدن
خدایا این بلا و فتنه از توست
[...]
چه میخواهند ازین محمل کشیدن
چه میجویند ازین منزل بریدن
نبود او عاشقش از روی دیدن
ولیکن عاشقش بود از شنیدن
کجا خواهی ز چنگ ما پریدن
کی داند دام قدرت را دریدن
چو پایت نیست تا از ما گریزی
بنه گردن رها کن سر کشیدن
دوان شو سوی شیرینی چو غوره
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.