واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۸۰۹

خوشا رهرو که تا منزل رسیدن

نیاساید چو سیلاب از دویدن

نفس شد یار بر دل تا تو رفتی

ندانم تا به کی خواهم کشیدن

گهی فریاد دل گه پند ناصح

مرا بی‌او چه‌ها بایدشنیدن

فتادست آشنایی‌ها به گردن

ز شمشیر تو نتوانم بریدن

به خاک افتاد چون اشک این سخن گفت

سکون نبود به روی کس دویدن

زلیخا بگذر از سودای یوسف

پیمبرزاده را نتوان خریدن

به دور خط چه باک از زلف دل را

که مار مرده نتواند گزیدن

چو اشک این شوخ طفلان آفریدند

برای پردهٔ مردم دریدن

سخن از قطع الفت گفته واقف

زبانش زین گنه باید بریدن