گنجور

 
واقف لاهوری

مده به یاد من دلفگار خندیدن

چو زخم نیست مرا سازگار خندیدن

به بزم دهر که شادیست هم‌پیالهٔ غم

به‌سان شیشه بود اشکبار خندیدن

چراغ عمر تو گل می‌کند به چشم زدن

چه لازم است به‌سان شرار خندیدن

دهان ز خم ازان دوختم که می‌باشد

به کیش سنگدلان تو عار خندیدن

عیان ز دیدهٔ اختر شود که می‌گردد

نصیب مردم شب زنده‌دار خندیدن

درین چمن دل من خون ز غصه شد تا کی

هزار عقده به دل چون انار خندیدن

بخند گو همه بر حال خویشتن باشد

غنیمت است درین روزگار خندیدن

ز بیم سنگدلان است کار ما واقف

نهان گریستن و آشکار خندیدن

 
 
نسکبان اندروید