گنجور

 
واقف لاهوری

وصل تو به خواب دید نتوان

این گل به خیال چید نتوان

با تیغ زبان پندگویان

ما را ز شما برید نتوان

برخیز دلا رویم از کوی

زین بیش بلا کشید نتوان

این است اگر طپیدن دل

در وصل هم آرمید نتوان

هرچند به دست کس نیایی

دست از طلبت کشید نتوان

پیکان تو همچو دل عزیز است

در پهلوی غیر دید نتوان

دل لعل گرانبهاست خوبان

ارزان ز کسی خرید نتوان

گیرم که دماغ خواندنت نیست

غم‌نامه من درید نتوان

می‌نالم و بس که ناتوانم

آواز مرا شنید نتوان

تو قدر شهید غم چه دانی

بهر تو به خون طپید نتوان

برگشت به سینه آه نومید

آنجا که تویی رسید نتوان

هرچند برانی از در خویش

رفتن ز تو ناامید نتوان

ای دل به درآ ز سینه آخر

در خانه چنین خزید نتوان

گویید به سرو من خدا را

ناز این قدر آفرید نتوان

مانی از فکر رنگ رو باخت

تصویر تو را کشید نتوان

واقف بس کن ز ناله و آه

این نوحه دگر شنید نتوان

 
 
نسکبان اندروید