گنجور

 
واقف لاهوری

امروز مرا کرد غم یار پریشان

زان گونه که شد خاطر اغیار پریشان

رحم است بران عاشق بیچاره که باشد

با یار سراسیمه و بی‌یار پریشان

زان روز که افتاد مرا کار به آن زلف

اوضاع شد آشفته و اطوار پریشان

بر هم مزن ای باد صبا طرهٔ او را

جمعی نتوان کرد به یکباره پریشان

ای زلف تو شیرازهٔ جمعیت دل‌ها

اوراق دلم این همه مگذار پریشان

کردیم به افسانه و افسون دل خود جمع

تا بهر تو سازیم دگربار پریشان

در سلسلهٔ زلف توام نام نهادند

آشفته سراسیمه گرفتار پریشان

من بودم و یک خاطر جمعی ز دو عالم

آن نیز شد از حسرت دیدار پریشان

منکر چه شوی پیش من از صحبت اغیار

ای زلف تو آشفته و دستار پریشان

در کوی تو لخت دل خونین جگری چند

چون برگ گل افتاده به گلزار پریشان

من بودم و یک خاطر جمعی ز دو عالم

آن نیز شد از حسرت دیدار پریشان

واقف چه دهم شرح پریشانی خود را

بسیار پریشانم و بسیار پریشان

 
 
نسکبان اندروید