آه سرد خود اگر مطلق عنان میساختم
آن بهار حسن را در دم خزان میساختم
عاجزم در قبضهٔ هجران کافرکیش او
من که دائم با کشاکش چون کمان میساختم
گر ز چشم دام میدیدم نگاه التفات
فارغالبال اینچنین کی آشیان میساختم
یاد ایامی که کار عشق میکردم به چشم
قاصد اشکی به سوی او روان میساختم
میرسیدی سیل اشکم با رکاب آن سوار
گریه را ار در پیش مطلق عنان میساختم
گوش بر حرفم نمیاندازد آن مست غرور
ورنه من واقف ز لخت دل زبان میساختم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.