آه سرد خود اگر مطلق عنان میساختم
آن بهار حسن را در دم خزان میساختم
عاجزم در قبضهٔ هجران کافرکیش او
من که دائم با کشاکش چون کمان میساختم
گر ز چشم دام میدیدم نگاه التفات
فارغالبال اینچنین کی آشیان میساختم
یاد ایامی که کار عشق میکردم به چشم
قاصد اشکی به سوی او روان میساختم
میرسیدی سیل اشکم با رکاب آن سوار
گریه را ار در پیش مطلق عنان میساختم
گوش بر حرفم نمیاندازد آن مست غرور
ورنه من واقف ز لخت دل زبان میساختم