گنجور

 
واقف لاهوری

سبک گشتم به چشمت وز تو دیدم سرگرانی هم

نخواهم آمدن دیگر به بزمت گر بخوانی هم

ز رشک طالع پروانه شب‌ها داغ می‌سوزم

که من از شمع خود گرمی نمی‌بینم زبانی هم

ز دستت بر سر دین و دل و جان سخت می‌لرزم

تو آشوب دل و بدخواه دینی خصم جانی هم

هر آن دل را که دزدیدست زلفت پای می‌دارد

سرش کردم که دزدی می‌نماید پاسبانی هم

فن خود چند خواهی ساختن نامهربانی را

بکن یک‌بار از بهر تفنن مهربانی هم

خریدی دل ز من رد کردی اکنون بر که بفروشم

که از داغ تو دارد مهر از زحمت نشانی هم

اگر از درد هجرانش نمی‌خیزم عجب نبود

که امید وصالش زنده دارد سخت‌جانی هم

به کارم کن دمی تا زندگانی را ز سر گیرم

دم عیسی است با لعل تو آب زندگانی هم

مرا دعوت بیاموز ای پریخوان کان پری‌پیکر

نمی‌آید اگر خوانم به رسم مهمانی هم

تغیر گونه‌ای در گونهٔ زردم نشد واقف

می گلگلون بسی خوردم شراب ارغوانی هم

 
 
نامبردگان شاهنامه
قصاب کاشانی

به چشم کم مبین بر آن من در خسته‌جانی هم

فلک را می‌توانم زد به هم در ناتوانی هم

به من بی آنکه گردد هم‌نشین برگشته مژگانش

به این دیر آشنایی می‌نماید سرگرانی هم

تلاش وصل اگر افکنده باشد بر پر عنقا

[...]

رفیق اصفهانی

عیانست از رخ کاهی، ز اشک ارغوانی هم

که دارم درد پنهانی به دل داغ نهانی هم

به خونم کش که مرگ و شربت مرگ از تو عاشق را

ز عمر جاودانی به ز آب زندگانی هم

توانی کشت در یک لحظه چون من صد اگر خواهی

[...]

سحاب اصفهانی

چو باشد آن لب میگون شراب ارغوانی هم

بگو وصف زلال کوثر آب زندگانی هم

به کویش رفتم و از ضعف نتوانم که باز آمد

توانایی به کار آمد مرا و ناتوانی هم

ز خط گیرم که کم شد کبر و ناز او عبث باشد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه