گنجور

 
واقف لاهوری

دیدم از غیر بسی جور و تغافل کردم

نام بی‌غیرتی خویش تحمل کردم

آن نسیمم که ز بس مشق پریشان سفری

ناتوان گشته وطن در خم کاکل کردم

مرغ دل طالع آن دام معبر چو نداشت

آشیانش شکن طرهٔ سنبل کردم

سوخت داغ تو سراپای مرا همچو شمع

وه چه ساعت به گریبان خود این گل کردم

شکوهٔ زلف دراز تو نمی‌شد کوتاه

بر خموشی زدم و قطع تسلسل کردم

خامه‌ام قصهٔ حسن تو و عشقم چو نوشت

نام آن ناز و نیاز گل و بلبل کردم

قطره‌ای بودی و دریا شدی در پهلوی من

مژده ای دل که من از جزو تو را کل کردم

بی‌تأمل به تو ای دوست چه‌سان دادم دل

من که هر کار به فتوای تأمل کردم

گلبن دردم و صد داغ شگفتست از من

تربیت کرد مرا عشق چنین گل کردم

گر خورم نعمت الوان نرود از یادم

ذوق خونی که به عشق تو تناول کردم

زان نگه گوشهٔ چشمی چو ندیدم لاچار

خویشتن را هدف تیر تغافل کردم

هیچ دانی که چه‌سان دیده حقیت‌بین شد

سرمه از گرد ره راکب دلدل کردم

کی دهم دامن افتادگی از کف واقف

من که چون زلف ترقی ز تنزل کردم

 
 
نسکبان اندروید