مانند سپند از بس بیطاقتی انگیزم
در آتش سودایت بنشینم و برخیزم
روزی که رسی بر سر این خستهٔ هجران را
شاید که تو بنشینی صد حیله برانگیزم
یک شب به لب شیرین شور دل من بنشان
مپسند که مردم را در دیده نمک ریزم
از بهر گلوی من ای کافر سنگیندل
گر تیز کنی خنجر هرگز به تو نستیزم
تو از ره آمیزش با غیر دهی باده
من خون دل از غیرت با خاک ره آمیزم
هر جور که میخواهی بر جان و دلم میکن
آن پای ندارم من کز دست تو بگریزم
تا چند کشم خواری از دست غم آن گل
خواهم که به دامانش چون خار درآویزم
ای شوخ کمانابرو از پیش نگاه من
مگریز که من هرگز از تیر تو نگریزم
تا چشم کسی دیدم بیمار شدم واقف
از داروی این مردم شرط است که پرهیزم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.