مانند سپند از بس بیطاقتی انگیزم
در آتش سودایت بنشینم و برخیزم
روزی که رسی بر سر این خستهٔ هجران را
شاید که تو بنشینی صد حیله برانگیزم
یک شب به لب شیرین شور دل من بنشان
مپسند که مردم را در دیده نمک ریزم
از بهر گلوی من ای کافر سنگیندل
گر تیز کنی خنجر هرگز به تو نستیزم
تو از ره آمیزش با غیر دهی باده
من خون دل از غیرت با خاک ره آمیزم
هر جور که میخواهی بر جان و دلم میکن
آن پای ندارم من کز دست تو بگریزم
تا چند کشم خواری از دست غم آن گل
خواهم که به دامانش چون خار درآویزم
ای شوخ کمانابرو از پیش نگاه من
مگریز که من هرگز از تیر تو نگریزم
تا چشم کسی دیدم بیمار شدم واقف
از داروی این مردم شرط است که پرهیزم