گنجور

 
واقف لاهوری

امشب که بی‌تو تاب و توانی نداشتیم

از حال ما مپرس که جانی نداشتیم

امشب به بزم یار زبانی نداشتیم

بودیم جمله درد و فغانی نداشتیم

از درد هجر تن زده مردیم و این عجب

بر خویشتن ز صبر گمانی نداشتیم

گر سوخت چارسوی تمنا به ما چه داغ

جنسی گرو به هیچ دکانی نداشتیم

با آبرو معاش نمودیم زانکه ما

از هیچ‌کس توقع نانی نداشتیم

ما را وبال سر شده سودا وگرنه ما

امید سود و بیم زیانی نداشتیم

خوش آن زمان که در عدم آباد بوده‌ایم

نامی ز ما نبود و نشانی نداشتیم

دادیم بوسه گر به رکایت ز ما مرنج

در دست اختیار عنانی نداشتیم

بردیم ما به جای دگر روی زرد خویش

پیش تو قدر برگ خزانی نداشتیم

بی‌هیچ شد به تنگدلی صرف عمر ما

افسوس عشق غنچه‌دهانی نداشتیم

از بس که دل طپیده بلا شد به جان ما

واقف وگرنه ما خفقانی نداشتیم

 
 
نسکبان اندروید