گنجور

 
واقف لاهوری

بر آن سرم که ره عرض مدعا بندم

چنان‌که پیش خدا هم لب از دعا بندم

به‌سان دزد ز بس بیم پاسبان دارم

چو شب به کوی تو آیم نمد به پا بندم

ز دلبری همه اعضاش آفت جانست

به حیرتم که دل خود کجا کجا بندم

به تنگم از دل نالان خود من مجنون

به پای ناقهٔ لیلیش چون درا بندم

ثمر به مدعیان می‌رسد ز نخل قدت

رسید وقت که من نخل مدعا بندم

چه‌سان مقید الفت شوم به این وحشت

دلی که می‌رمد از خود به کس چرا بندم

حذر کنید رقیبان ز تیر نالهٔ من

کجا روید اگر شست بر شما بندم

ز بیم اینکه تو شاید به خواب او آیی

تمام شب به فسون خواب غیر را بندم

در فلک بگشاید پی نظاره ملک

چو شب به یاد تو هنگامهٔ دعا بندم

به رنگ اهل هوس نیست عید من واقف

چون خون شود جگر من به کف حنا بندم

 
 
نسکبان اندروید