گنجور

 
واقف لاهوری

دل خریدار تو باشد من خریدار دلم

مبتلای دل اسیر دل گرفتار دلم

گاه لیلی گاه محمل گاه مجنون می‌شود

والهٔ دل بی‌قرار دل گرفتار دلم

بر سر شمشیر مژگان بر سر تیر نگاه

می‌روم با دل عجب یار وفادار دلم

گل چه خواهد کرد غیر از دود آهی چون سپند

من گرفتم عقده وا گردید از کار دلم

من ندانم زلف مشکین که را بو کرده است

چند روزی شد که هست آشفته اطوار دلم

می‌شود از غنچه خم شاخی که بس نازک بود

زلف او واقف دو تا گردید از بار دلم

 
 
نسکبان اندروید