گنجور

 
واقف لاهوری

برد سرمایه ابر از چشم گریانی که من دارم

که را بر لاله و گل هست احسانی که من دارم

تبسم می‌کند چون صبح و می‌گوید به زیر لب

که شور افتد به عالم از نمکدانی که من دارم

مرا در عشق بازی همچون گل زان خنده می‌آید

که نتوان دوختن چاک گریبانی که من دارم

به زارم می‌کشد وز بهر قتلم زنده می‌سازد

که دارد دوستداران دشمن جانی که من دارم

به دل هم‌خانگی شایان شأن خود نمی‌داند

ز تیر ناز او در سینه پیکانی که من دارم

غمش در دل فرود آمد تو ای جان رخت بیرون کش

نمی‌سازد به صاحبخانه مهمانی که من دارم

نشست اشک ندامت واقف از من لوث عصیان را

شود از بحر رحمت پاک‌دامانی که من دارم

 
 
نامبردگان شاهنامه
وحشی بافقی

از آن تر شد به خون دیده دامانی که من دارم

که با تردامنان یار است جانانی که من دارم

اگر با من چنین ماند پریشان اختلاط من

ازین بدتر شود حال پریشانی که من دارم

ز مردم گرچه می‌پوشم خراش سینهٔ خود را

[...]

صائب

ز اکسیر قناعت می‌شمارم نعمت الوان

اگر رنگین به خون گردد لب نانی که من دارم

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
اسیر شهرستانی

نمی گنجد به محشر فوج عصیانی که من دارم

اجل شرمندگیها دارد از جانی که من دارم

نگهدارد خدا از چشم بد از چشم خوبش هم

کماندار آفتی برگشته مژگانی که من دارم

مرا درد تو می سازد به آیینی که می باید

[...]

بیدل دهلوی

مپرسید از معاش خنده عنوانی‌ که من دارم

از آبی ناشتاتر می‌شود نانی‌ که من دارم

دو روزم باید از ابرام هستی آب‌ گردیدن

بجز ننگ فضولی نیست مهمانی‌ که من دارم

دل آواره با هیچ الفتی راضی نمی‌گردد

[...]

رفیق اصفهانی

نثار راه جانان کی سزد جانی که من دارم

ندارد قدر جان در راه جانانی که من دارم

دلم پردرد و جانم پرغم و چشمم بود پرخون

ندارد هیچ کس در عشق سامانی که من دارم

ببین ای پاکدامن گل که از خون جگر تا کی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه