واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۷۳۳

برد سرمایه ابر از چشم گریانی که من دارم

که را بر لاله و گل هست احسانی که من دارم

تبسم می‌کند چون صبح و می‌گوید به زیر لب

که شور افتد به عالم از نمکدانی که من دارم

مرا در عشق بازی همچون گل زان خنده می‌آید

که نتوان دوختن چاک گریبانی که من دارم

به زارم می‌کشد وز بهر قتلم زنده می‌سازد

که دارد دوستداران دشمن جانی که من دارم

به دل هم‌خانگی شایان شأن خود نمی‌داند

ز تیر ناز او در سینه پیکانی که من دارم

غمش در دل فرود آمد تو ای جان رخت بیرون کش

نمی‌سازد به صاحبخانه مهمانی که من دارم

نشست اشک ندامت واقف از من لوث عصیان را

شود از بحر رحمت پاک‌دامانی که من دارم