گنجور

 
واقف لاهوری

تا سیه شد از خط مشکین جانان خانه‌ام

گشت خون نافه نور شمع در کاشانه‌ام

نقل و می دارد مقیم گوشهٔ میخانه‌ام

چون روم جای دگر اینجاست آب و دانه‌ام

میرم از خجلت اگر سیلاب تشریف آورد

گریه گردی هم به‌جا نگذاشت از ویرانه‌ام

پای خواب‌آلود من زنجیر می‌بیند به خواب

اینقدرها از سر زلف کسی دیوانه‌ام

دودمان سوختن را بس که احیا کرده‌ام

زنده می‌گردد چراغ مرده از افسانه‌ام

کی توانم دید و احوال پریشان کسی

از غم زلف تو دل صد چاک شد چون شانه‌ام

در حق من هر چه می‌خواهد دلت ناصح بگو

عاشقم رندم خرابم ابترم دیوانه‌ام

چند دارد در بغل این شیشهٔ پرخون کسی

می‌کنم خالی دلی گو پر شود پیمانه‌ام

در محبت سوختن را بس که می‌دارم عزیز

سوزم از غیرت اگر آتش بری از خانه‌ام

جور کم کن محتسب نازک‌دلم همچو حباب

شیشه‌ام گر بشکنی پر می‌شود پیمانه‌ام

از طفیل دیگران من نیز آبی می‌خورم

در ریاض آفرینش سبزهٔ بیگانه‌ام

او به داغ عشق شب می‌سوزد و من روز و شب

در محبت من شریک غالب پروانه‌ام

واقف از آتش‌مزاجی‌های یارم باک نیست

چهرهٔ زر نیم اگر شمع است من پروانه‌ام

 
 
نسکبان اندروید