گنجور

 
واقف لاهوری

گل زد از شعلهٔ داغ تو به سر دستارم

نیست سودازدهٔ طرهٔ زر دستارم

من سودازده از بس که سراسر دردم

پنبه‌ای بر سر داغست به سر دستارم

تیغ مهر تو چنین گر دهدم غوطه به خون

شفق آلود شود همچو سحر دستارم

از بلندی سرم امروز رسید است به عرش

فرش در راه تو گردید مگر دستارم

واقف از داغ جنون تا سر من گشته بلند

گل خورشید نیارد به نظر دستارم

 
 
نسکبان اندروید