گنجور

 
واقف لاهوری

نمی‌کردم شب هجران اگر زاری چه می‌کردم

چه می‌کردم برای دفع بیکاری چه می‌کردم

قفس شد دل‌نشین زان سان که گلشن رفت از یادم

وگرنه من در ایام گرفتاری چه می‌کردم

من از خود رفته بودم امشب از ذوق خیال او

نمی‌کردی اگر دل میهمانداری چه می‌کردم

به امید جفایی صد تغافل از تو می‌بینم

اگر می‌داشتم چشم وفاداری چه می‌کردم

شب هجر تو مرگم موجب صدگونه راحت شد

اگر خوابم نبردی من به بیداری چه می‌کردم

نکو کردم برآوردم به‌طور زلف او خود را

نمی‌کردم اگر آشفته اطواری چه می‌کردم

درین گلشن به حرفم گر نمی‌انداخت گوش آن گل

چو بلبل من به این شوریده‌گفتاری نمی‌کردم چه می‌کردم

تن تنها رقیبم می‌دهد آزار بیش از حد

سگ کویت به او می‌کرد اگر یاری چه می‌کردم

به اندک زخم شمشیر تغافل مردنی گشتم

خدا ناخواسته بودی اگر کاری چه می‌کردم

هوای هرزه‌گردی‌ها چو سیلم برده بود از جا

نمی‌دیدم اگر از دشت همواری چه می‌کردم

به نقد جان به نقد دل به نقد دین اگر واقف

نمی‌کردم غم او را خریداری چه می‌کردم

 
 
نسکبان اندروید