گنجور

 
واقف لاهوری

ز حرف ناصح دم‌سرد ترسیدن نمی‌دانم

به رنگ شعله از هر باد لرزیدن نمی‌دانم

ببر یک شب به طوف شمع ای پروانه همراهم

که من آداب گرد یار گردیدن نمی‌دانم

ز نادانی که شادم پیش او از شکوه طوماری

کنون درمانده‌ام چون طفل پیچیدن نمی‌دانم

هوای این چمن چون شمع با نخلم نمی‌سازد

ز بالیدن چه پرسی غیرکاهیدن نمی‌دانم

مزاجم گرچه نازک‌تر فتاد از کاسهٔ چینی

توام ناخن به دل می‌زن که نالیدن نمی‌دانم

مکن در عذرخواهی رنجه آن لب‌های نازک را

که از جور و جفایت بنده رنجیدن نمی‌دانم

هوای دشت‌پیمایی ربود از کف عنانم را

چو سیل از راه صحرا بازگردیدن نمی‌دانم

ندارد میل طبع روشنم با خودنمایی‌ها

نیم از برق کمتر لیک رخشیدن نمی‌دانم

چه حاصل گر شود گیتی گلستان از شکفتن‌ها

که من چون غنچهٔ تصویر خندیدن نمی‌دانم

گذشتم زین گلستان چون صبا با دامن خالی

به بوی گل شدم قانع که گل چیدن نمی‌دانم

مگر چیر مغانم باده ریزد در گلو واقف

وگرنه من چو مینا باده نوشیدن نمی‌دانم

 
 
نسکبان اندروید