گنجور

 
واقف لاهوری

گر خاک آستانت بخشد به من سراپا

بالم به خود ز شادی صد پیرهن سراپا

با یار صحبت من مشکل که ساز گردد

من پای تا به سر دل او دل شکن سراپا

شمع است مصرع من در جمع دردمندان

سوز و گداز باشد در شعر من سراپا

هر سو که رو نهادیم در محنت اوفتادیم

دنیا برای ما شد دارالمحن سراپا

باید به‌هم رساندن با معنی آشنایی

نتوان شدن چو خامه صرف سخن سراپا

یک سرو جامه‌زیبی چون قامتش ندیدم

صدبار گشته باشم در هر چمن سراپا

یا رب چه چاره سازم با او چه حیله سازم

من ساده و سلیمم او مکر و فن سراپا

دل را به صد جراحت شد جای استقامت

زلفی که هست واقف مشک ختن سراپا

 
 
نسکبان اندروید