گنجور

 
واقف لاهوری

بس‌که فکر دهنت ساخته دلگیر مرا

نشناسد کسی از غنچهٔ تصویر مرا

نیست همچون من دیوانه بیابان‌گردی

چشم ترسم رسد از حلقهٔ زنجیر مرا

بُوَد از خدمت من بزم تو روشن چون شمع

کشتی ای شوخ ندانم به چه تقصیر مرا

ساغر از دست چو نرگس ندهم یک ساعت

که در این باغ همین گشته قلم‌گیر مرا

شمع افتد ز زبان صبح چو روشن گردد

جلوهٔ یار برآورد ز تقریر مرا

پیش از آن دم که شود کار جهان صورتگر

خاک می‌بیخت به سرکردهٔ تصویر مرا

من دیوانه سر ناله ندارم واقف

چه کنم سلسله‌جنبان شده زنجیر مرا

 
 
نامبردگان شاهنامه
عبید زاکانی

میزند غمزهٔ مرد افکن او تیر مرا

دوستان چیست در این واقعه تدبیر مرا

من دیوانه نه آنم که نصیحت شنوم

پند پیرانه مده گو پدر پیر مرا

منم و نالهٔ شبگیر بدین سان که منم

[...]

بلند اقبال

در جوانی نه همی کرده غمت پیر مرا

کرده عشق رخ تو صورت تصویر مرا

ز ابرو ومژه گرفته است چرا تیر وکمان

گر نخواهد که کندترک تو نخجیر مرا

وصل دلبر دل من خواهد وبیند همه هجر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه