گنجور

 
واقف لاهوری

موج زد بحر غم شنا چه کنم

من گم کرده دست و پا چه کنم

چون گریزم ازان سهی‌بالا

مبتلایم به این بلا چه کنم

زاری دل به گوش او نرسید

بخث عشق است نارسا چه کنم

وعدهٔ وصل می‌دهد آن شوخ

نکند عمر اگر وفا چه کنم

پیش تیر تو دل نشان کردم

از قضا گر شود خطا چه کنم

کرده‌ای آن نگار را پایبند

من ز دست تو ای حنا چه کنم

تشنه جان می‌دهم به کوی بتان

اوفتادم به کربلا چه کنم

دلربایان به من چه‌ها کردند

چه کنم آه با شما چه کنم

واقف از خود بسی هراسانم

نکنم گر خدا خدا چه کنم

 
 
نسکبان اندروید