گنجور

 
واقف لاهوری

دیگر به جوش آمده دریای گریه‌ام

بی‌درد من بیا به تماشای گریه‌ام

با یکدگر تلاش دو همچشم دیدنی است

ای ابر تر بر آ که مهیای گریه‌ام

بر دل غبار بس که ازین خاکدان نشست

در راه شوق رفته به گل پای گریه‌ام

افتاد کوچه‌گرد چو سیلاب اشک من

چون ابر در هوای تو رسوای گریه‌ام

چون سیل راه دامن صحرا گرفته است

زان دم که گشته است روان پای گریه‌ام

در دشت عشق راه به‌جای نمی‌برد

حسرت فکنده سلسله بر پای گریه‌ام

خواهد به کوی ماه‌جبیبی کشید رخت

می‌تابد این ستاره ز سیمای گریه‌ام

گوید کنار من به فراقت به چشم من

بر من بریز اشک که من جای گریه‌ام

شد خان‌ها خراب ز سیل سرشک من

پروای گریه‌ام نکنی وای گریه‌ام

واقف چه می‌کنی چو قلم سرزنش مرا

از سر نمی‌رود سر سودای گریه‌ام

 
 
نسکبان اندروید