گنجور

 
واقف لاهوری

دل بیتاب وصل سیم تن جانانه‌ای دارم

ز شوق او تپیدن‌های سیمابانه‌ای دارم

سیاحت کرده‌ام ملک جنون چندان که بایستی

به دامن ذرهٔ گردی ز هر ویرانه‌ای دارم

دل صد چاک با چندین زبان این حرف می‌گوید

که افتد گر قبول طره‌اش من شانه‌ای دارم

نه از خود سرفراز منصب عشقم درین محفل

به مهر شمع خود در سوختن پروانه‌ای دارم

متاع دین و دانش بر سر هم در دل افتاده است

ز چشم یار چشم غارت ترکانه‌ای دارم

به شوق جلوه‌ات آیینه‌سان پرداختم دل را

بیا روزی ز روی لطف من هم‌خانه‌ای دارم

سراپا شور عشقم بر لبم انگشت نتوان زد

نمک در پرده‌های خواب هر افسانه‌ای دارم

من از دم‌سردی دوران ندارم بیم افسردن

به پهلو چون دل پر داغ آتش‌خانه‌ای دارم

زدم گر دست در زنجیر زلف او مشو بر هم

تو می‌دانی که من واقف دل دیوانه‌ای دارم

 
 
نامبردگان شاهنامه
قدسی مشهدی

..............................

..............................انه‌ای دارم

مخندید ای حریفان گر شمردم از شما خود را

نیم گر مست، باری گریه مستانه‌ای دارم

ز چنگ من صبا زلفش نگیرد چون به آسانی؟

[...]

مشتاق اصفهانی

دلی سرگرم شوق از جلوه مستانه‌ای دارم

ز شمع قامتی آتش بجان پروانه‌ای دارم

خراب‌آباد عالم را منم آن جعد سرگشته

که هر روز آشیان در گوشه ویرانه‌ای دارم

چه کوشم از پی روزی به من خواهد رسید آخر

[...]

حزین لاهیجی

خراباتی‌نژادم دلق شیادانه‌ای دارم

صراحی در بغل، در آستین پیمانه‌ای دارم

به ناقص‌فطرتان بخشیده‌ام دنیا و عقبا را

گدای کوی عشقم همت مردانه‌ای دارم

ز جانان می‌گریزم، شور استغنا تماشا کن

[...]

سعیدا

چو بلبل از خس و خار چمن کاشانه‌ای دارم

برای برق حسن گل عجایب‌خانه‌ای دارم

نه در شهر است آرامش نه در صحراست تمکینش

نمی‌دانم چه سازم خاطر دیوانه‌ای دارم

تو مشغولی به خویش ای زاهد و من فارغم از خود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه