دل بیتاب وصل سیم تن جانانهای دارم
ز شوق او ظپیدنهای سیمابانهای دارم
سیاحت کردهام ملک جنون چندان که بایستی
به دامن ذرهٔ گردی ز هر ویرانهای دارم
دل صد چاک با چندین زبان این حرف میگوید
که افتد گر قبول طرهاش من شانهای دارم
نه از خود سرفراز منصب عشقم درین محفل
به مهر شمع خود در سوختن پروانهای دارم
متاع دین و دانش بر سر هم در دل افتاده است
ز چشم یار چشم غارت ترکانهای دارم
به شوق جلوهات آیینهسان پرداختم دل را
بیا روزی ز روی لطف من همخانهای دارم
سراپا شور عشقم بر لبم انگشت نتوان زد
نمک در پردههای خواب هر افسانهای دارم
من از دمسردی دوران ندارم بیم افسردن
به پهلو چون دل پر داغ آتشخانهای دارم
زدم گر دست در زنجیر زلف او مشو بر هم
تو میدانی که من واقف دل دیوانهای دارم