گنجور

 
واقف لاهوری

اشارت کن دل و جان می‌رسانم

بفرما دین و ایمان می‌رسانم

تهی‌دستم همین عشق بلندی

به آن سرو خرامان می‌رسانم

دل دیوانه‌ام مشتاق سنگی است

سلام او به طفلان می‌رسانم

دلم خون گشت از ذوق شهادت

به عرض تیغ جانان می‌رسانم

ندارم جز دل جمعی ز دنیا

به آن زلف پریشان می‌رسانم

به زخم دل نمک‌ پاشی ضرور است

به آن لب‌های خندان می‌رسانم

اسیرم در قفس لیکن صفیری

به مرغان گلستان می‌رسانم

دلم خون می‌شود صدبار از ضعف

سرشکی تا به مژگان می‌رسانم

نمی‌آید ز دستم گرچه کاری

گریبان را به دامان می‌رسانم

نیم گر در خور شمشیر نازش

ولی خود را به میدان می‌رسانم

جگر مشتاق زخم کاری هست

به خنجرهای مژگان می‌رسانم

بسان شمع واقف از گل داغ

سر خود را به سامان می‌رسانم

 
 
نسکبان اندروید