گنجور

 
واقف لاهوری

دارم اگرچه دست به کاری که داشتم

هستم دل‌آرمیده به یاری که داشتم

در حشر هم فتاد مرا از جنون عشق

اینجا به کودکان سروکاری که داشتم

با آنکه رست از گل من صدهزار گل

از دل نشد برون دو سه خاری که داشتم

بر باد رفت عاقبت از خصمی صبا

در کوی یار مشت غباری که داشتم

رفت از دلم برون چو درآمد غم فراق

بر خود گمان صبر و قراری که داشتم

از سبزهٔ خط تو سیاهی‌کنان رسید

یک عمر انتظار بهاری که داشتم

واقف ز گریه در جگرم گرچه نم نماند

دارم به دل هنوز بخاری که داشتم

 
 
نسکبان اندروید