گنجور

 
واقف لاهوری

منم آن خسته که از درد محابا نکنم

گر کشد کار به مردم که مداوا نکنم

گر بدانم که سر کشتن ما دارد یار

نکنم زندگی خضر تمنا نکنم

نکنم بار دیگر دعوی آتش نفسی

گر به یک دم دل سنگین تو مینا نکنم

حکم فرما که به دیوان قیامت ظالم

سر کنم شکوهٔ شمشیر تو را یا نکنم

شده‌ام بس که ز آمیزش مردم دلگیر

گر شوم سرمه که در چشم کسی جا نکنم

ناصحا سرزنش من چه کنی زان که چو شمع

تا رمق هست مرا ترک تماشا نکنم

من که در خاطر خود ره ندهم عقبی را

خویش را رنجه عبث از غم دنیا نکنم

از دهانش که به تنگی به زبان‌ها افتاد

بهر یک بوسه همان به که تقاضا نکنم

خاطرم بس که گرفت از غم و شادی واقف

گریه بر حال خود و خنده به دنیا نکنم

 
 
نامبردگان شاهنامه
مولانا

گر تو خواهی که تو را بی‌کس و تنها نکنم

وامقت باشم هر لحظه و عذرا نکنم

این تعلق به تو دارد سر رشته مگذار

کژ مباز ای کژ کژباز مکن تا نکنم

گفته‌ای جان دهمت نان جوین می ندهی

[...]

امیرخسرو دهلوی

پیش روی تو حدیث مه و جوزا نکنم

ور کنم نیز یقین دان که به عمدا نکنم

به تماشای رخ چون گل تو می آیم

ور بگویی، به چمن پیش تماشا نکنم

آنچه بر من لب تو می کند، ای جان، من نیز

[...]

کلیم

منکه دور از وطنم عیش تمنا نکنم

بقفس تا نرسم بال و پری وا نکنم

نتوان درد سر از گریه هر شمع کشید

بی سبب خوی بتاریکی شبها نکنم

کو دماغی که به بیگانه کنم آمیزش

[...]

مجذوب تبریزی

توبه کردم که دگر توبه ز صهبا نکنم

درِ غم‌های جهان را به عبث وا نکنم

ساقیا مایه غم عقل کج‌اندیشهٔ ماست

می بده تا دگر اندیشه بیجا نکنم

من هم از قهقهه چون خنده مینا شب و روز

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه