منم آن خسته که از درد محابا نکنم
گر کشد کار به مردم که مداوا نکنم
گر بدانم که سر کشتن ما دارد یار
نکنم زندگی خضر تمنا نکنم
نکنم بار دیگر دعوی آتش نفسی
گر به یک دم دل سنگین تو مینا نکنم
حکم فرما که به دیوان قیامت ظالم
سر کنم شکوهٔ شمشیر تو را یا نکنم
شدهام بس که ز آمیزش مردم دلگیر
گر شوم سرمه که در چشم کسی جا نکنم
ناصحا سرزنش من چه کنی زان که چو شمع
تا رمق هست مرا ترک تماشا نکنم
من که در خاطر خود ره ندهم عقبی را
خویش را رنجه عبث از غم دنیا نکنم
از دهانش که به تنگی به زبانها افتاد
بهر یک بوسه همان به که تقاضا نکنم
خاطرم بس که گرفت از غم و شادی واقف
گریه بر حال خود و خنده به دنیا نکنم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گر تو خواهی که تو را بیکس و تنها نکنم
وامقت باشم هر لحظه و عذرا نکنم
این تعلق به تو دارد سر رشته مگذار
کژ مباز ای کژ کژباز مکن تا نکنم
گفتهای جان دهمت نان جوین می ندهی
[...]
پیش روی تو حدیث مه و جوزا نکنم
ور کنم نیز یقین دان که به عمدا نکنم
به تماشای رخ چون گل تو می آیم
ور بگویی، به چمن پیش تماشا نکنم
آنچه بر من لب تو می کند، ای جان، من نیز
[...]
منکه دور از وطنم عیش تمنا نکنم
بقفس تا نرسم بال و پری وا نکنم
نتوان درد سر از گریه هر شمع کشید
بی سبب خوی بتاریکی شبها نکنم
کو دماغی که به بیگانه کنم آمیزش
[...]
توبه کردم که دگر توبه ز صهبا نکنم
درِ غمهای جهان را به عبث وا نکنم
ساقیا مایه غم عقل کجاندیشهٔ ماست
می بده تا دگر اندیشه بیجا نکنم
من هم از قهقهه چون خنده مینا شب و روز
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.