واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۴۶

منم آن خسته که از درد محابا نکنم

گر کشد کار به مردم که مداوا نکنم

گر بدانم که سر کشتن ما دارد یار

نکنم زندگی خضر تمنا نکنم

نکنم بار دیگر دعوی آتش نفسی

گر به یک دم دل سنگین تو مینا نکنم

حکم فرما که به دیوان قیامت ظالم

سر کنم شکوهٔ شمشیر تو را یا نکنم

شده‌ام بس که ز آمیزش مردم دلگیر

گر شوم سرمه که در چشم کسی جا نکنم

ناصحا سرزنش من چه کنی زان که چو شمع

تا رمق هست مرا ترک تماشا نکنم

من که در خاطر خود ره ندهم عقبی را

خویش را رنجه عبث از غم دنیا نکنم

از دهانش که به تنگی به زبان‌ها افتاد

بهر یک بوسه همان به که تقاضا نکنم

خاطرم بس که گرفت از غم و شادی واقف

گریه بر حال خود و خنده به دنیا نکنم