باز آ و تسلّی بده این دل نگران را
کز گریهٔ من بیم خرابی است جهان را
از محفل خوبان نتوان کرد برونم
داغم من دلسوخته این لالهسِتان را
کرده است من غمزده را شاد به تیری
قربان کمان تو نمایم دل و جان را
پیمان گسل افتادهای ای شوخ وگرنه
پیوند به زلف تو کنم رشتهٔ جان را
اجزای دل خویش به تدبیر کنم جمع
شیرازه توان بست گر اوراق خزان را
ای دل ز ازل نام تو دیوانه نهادند
بدنام مکن سلسلهٔ زلف بتان را
سَروش چو به رفتار برآید به لب جو
رفتار فراموش شود سرو روان را
واقف ز دهان و کمر یار چه پرسی
از هیچ خبر نیست من هیچمدان را



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.