گنجور

 
واقف لاهوری

باز آ و تسلّی بده این دل نگران را

کز گریهٔ من بیم خرابی است جهان را

از محفل خوبان نتوان کرد برونم

داغم من دل‌سوخته این لاله‌سِتان را

کرده است من غمزده را شاد به تیری

قربان کمان تو نمایم دل و جان را

پیمان گسل افتاده‌ای ای شوخ وگرنه

پیوند به زلف تو کنم رشتهٔ جان را

اجزای دل خویش به تدبیر کنم جمع

شیرازه توان بست گر اوراق خزان را

ای دل ز ازل نام تو دیوانه نهادند

بدنام مکن سلسلهٔ زلف بتان را

سَروش چو به رفتار برآید به لب جو

رفتار فراموش شود سرو روان را

واقف ز دهان و کمر یار چه پرسی

از هیچ خبر نیست من هیچ‌مدان را

 
 
نامبردگان شاهنامه
ناصرخسرو

خواهی که نیاری به سوی خویش زیان را

از گفتن ناخوب نگه‌دار زبان را

گفتار زبان است ولیکن نه مرا نیز

تا سود به یک سو نهی از بهر زیان را

گفتار به عقل است، که را عقل ندادند؟

[...]

منوچهری

ای شاه! تویی شاه، جهان گذران را

ایزد به تو داده‌ست زمین را و زمان را

بردار تو از روی زمین قیصر و خان را

یک شاه بسنده بود این مایه جهان را

مسعود سعد سلمان

آسان گذران کار جهان گذران را

زیرا که جهان خواند خردمند جهان را

پیراسته می دار به هر نیکی تن را

آراسته می خواه به هر پاکی جان را

میدان طمع جمله فرازست و نشیب است

[...]

ابوالفرج رونی

نوروز جوان کرد به دل پیر و جوان را

ایام جوانی است زمین را و زمان را

هر سال در این فصل برآرد فلک از خاک

چون طبع جوانان جهان دوست جهانرا

گر شاخ نوان بود ز بی برگی و بی برگ

[...]

سنایی

آراست جهاندار دگرباره جهان را

چو خلد برین کرد، زمین را و زمان را

فرمود که تا چرخ یکی دور دگر کرد

خورشید بپیمود مسیر دوران را

ایدون که بیاراست مر این پیر خرف را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه