باز آ و تسلّی بده این دل نگران را
کز گریهٔ من بیم خرابی است جهان را
از محفل خوبان نتوان کرد برونم
داغم من دلسوخته این لالهسِتان را
کرده است من غمزده را شاد به تیری
قربان کمان تو نمایم دل و جان را
پیمان گسل افتادهای ای شوخ وگرنه
پیوند به زلف تو کنم رشتهٔ جان را
اجزای دل خویش به تدبیر کنم جمع
شیرازه توان بست گر اوراق خزان را
ای دل ز ازل نام تو دیوانه نهادند
بدنام مکن سلسلهٔ زلف بتان را
سَروش چو به رفتار برآید به لب جو
رفتار فراموش شود سرو روان را
واقف ز دهان و کمر یار چه پرسی
از هیچ خبر نیست من هیچمدان را