سبز کردم به گریه هامون را
ساختم شاد روح مجنون را
در دل از گریه خون نماند اکنون
از جگر قرض میکنم خون را
گردش چشم یار را نازم
کرده معزول دور گردون را
لالهای نیست چون دل داغم
کردهام سیر کوه و هامون را
بر سرش بست آشیان گویی
نخل پیداست مرغ مجنون را
ساده بوده است نامهام واقف
گریه رنگین نمود مضمون را



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
آهشان سوخت سقف گردون را
اشکشان دجله ساخت هامون را
خیزُ دَر دٍه شراب گلگون را
شادیِ اندرون و بیرون را
آن چُنان مست کن ز باده مرا
که ندانم ز کوه، هامون را
چون ز باده سرم شود گردان
[...]
از برای صلاح مجنون را
بازخوان ای حکیم افسون را
از برای علاج بیخبری
درج کن در نبیذ افیون را
چون نداری خلاص بیچون شو
[...]
همچو یک لقمه جسم قارون را
جنس او صد هزار ملعون را
مهر بگشای لعل میگون را
مست کن عاشقان مجنون را
رخ نمودی و جان من بردی
اثر این بود فال میمون را
دل من کشته بقای تو باد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.