گنجور

 
واقف لاهوری

سبز کردم به گریه هامون را

ساختم شاد روح مجنون را

در دل از گریه خون نماند اکنون

از جگر قرض می‌کنم خون را

گردش چشم یار را نازم

کرده معزول دور گردون را

لاله‌ای نیست چون دل داغم

کرده‌ام سیر کوه و هامون را

بر سرش بست آشیان گویی

نخل پیداست مرغ مجنون را

ساده بوده است نامه‌ام واقف

گریه رنگین نمود مضمون را

 
 
نامبردگان شاهنامه
کمال‌الدین اسماعیل

خیزُ دَر دٍه شراب گلگون را

شادیِ اندرون و بیرون را

آن چُنان مست کن ز باده مرا

که ندانم ز کوه، هامون را

چون ز باده سرم شود گردان

[...]

مولانا

از برای صلاح مجنون را

بازخوان ای حکیم افسون را

از برای علاج بی‌خبری

درج کن در نبیذ افیون را

چون نداری خلاص بی‌چون شو

[...]

امیرخسرو دهلوی

مهر بگشای لعل میگون را

مست کن عاشقان مجنون را

رخ نمودی و جان من بردی

اثر این بود فال میمون را

دل من کشته بقای تو باد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه