گنجور

 
واقف لاهوری

دلم به زلف کسی مبتلاست من چه کنم

نصیب او ز قضا این بلاست من چه کنم

چو گفتمش نرسیدی به داد من ای ماه

بگفت طالع تو نارساست من چه کنم

به پیش من عبث ای دل ز زلف یار منال

تو را بلای خدا در قفاست من چه کنم

ز درد دل بر آن بت شکایت آوردم

شنید و گفت که این از خداست من چه کنم

مرا ز گریه ملامت چه می‌کنی واقف

میان دیده و دل ماجراست من چه کنم

 
 
نسکبان اندروید