دلم به زلف کسی مبتلاست من چه کنم
نصیب او ز قضا این بلاست من چه کنم
چو گفتمش نرسیدی به داد من ای ماه
بگفت طالع تو نارساست من چه کنم
به پیش من عبث ای دل ز زلف یار منال
تو را بلای خدا در قفاست من چه کنم
ز درد دل بر آن بت شکایت آوردم
شنید و گفت که این از خداست من چه کنم
مرا ز گریه ملامت چه میکنی واقف
میان دیده و دل ماجراست من چه کنم