فتادم بر دل دل خانهٔ یار است میدانم
چو آیینه تجلیگاه دیدار است میدانم
دل جانان ز عشق من خبردار است میدانم
ولیکن با تغافل حسن را کار است میدانم
نه از رحم است اگر در کشتنم تأخیر فرمودی
که شمشیر تو را از خون من عار است میدانم
به احوالت اسرانت رسیدن نیست بیچیزی
سرت گردم دلت جای گرفتار است میدانم
به حرف سخت ناصح خاطر من کی گران گردد
سر شوریدهام را سنگ در کار است میدانم
فریبم میدهی کوچکدلم دانستهای زاهد
تو را این سربزرگیها ز دستار است میدانم
مرا بگذار با آن شوخ و بگذر از سرم ناصح
جفاکار است میبینم دلآزار است میدانم
همین دم میکنم تسلیم اگر از بنده جان خواهی
توقف چون نمایم مال سرکار است میدانم
بریزم خون دل را پاس چشم توست منظورم
که این یک شیشه شربت حق بیمار است میدانم
تغافل بر طبیبان میزنم با وصف بیماری
طبیب درد من آن چشم بیمار است میدانم
تو را آزرد گر از سرگرانی ناز نفروشی
که چون یوسف تو را شهری خریدار است میدانم
به سوی وادی مجنون چرا دل را بلد باشم
به کار خویشتن دیوانه هوشیار است میدانم
ازان من بیتکلف میکشم بار جفایش را
که تکلیف وفا بر خاطرش بار است میدانم
دل صدچاک تا رفت از کف واقف به خود نازم
که در گیسوی او این شانه در کار است میدانم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.