گنجور

 
واقف لاهوری

برده ‌است گریه چون موج از دست من عنان را

ترسم که بار دیگر طوفان برد جهان را

پیش خدنگ خوبان تا کی هدف توان شد

خواهم به گوشه‌ای برد این مشت استخوان را

ای آسمان به هر وضع خواهی بگرد ولیکن

نامهربان مگردان آن یار مهربان را

مردیم ما ولیکن هرگز نشد یقینش

بر خاک ما بیارید آن یار بدگمان را

در سایهٔ نهالی روزی نشد نشستن

بیهوده آب دادم از دیده گلسِتان را

ای غایب از نظرها خود گو به من کجایی

گشتم به جست‌وجویت سرتاسر جهان را

رنگم نشسته بر رو بسیار بی‌تعلق

مالیده‌ام تو گویی بر چهره ارغوان را

از گوشه‌ها پیاپی خیزد صدای احسنت

واقف چو آن خوش‌ابرو زه می‌کند کمان را

 
 
نامبردگان شاهنامه
مولانا

ای میرآب بگشا آن چشمه روان را

تا چشم‌ها گشاید ز اشکوفه بوستان را

آب حیات لطفت در ظلمت دو چشم است

زان مردمک چو دریا کردست دیدگان را

هرگز کسی نرقصد تا لطف تو نبیند

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
امیرخسرو دهلوی

گفتی ز دل برون کن غمهای بیکران را

تو پیش چشم و آنگه جای گله زبان را

تا دل ز من ببردی از ناله شب نخفتم

ای دزد، بشنو آخر فریاد پاسبان را

بگذشت از نهایت بی خوابی من، آری

[...]

سیف فرغانی

گر عاشقی فدا کن در ره عشق جان را

دانم که این دلیری نبود چو تو جبان را

خود چون تو بی بصارت نکند چنین تجارت

زیرا که آن حرارت نبود فسردگان را

ای شیخ گربه زاهد وز بهر نان مجاهد

[...]

ناصر بخارایی

ای چشم تو کشیده، ابروی چون کمان را

تیری که می‌گشایی، از ما طلب نشان را

آن دم که تیر غمزه،‌ بر بی‌دلان گشایی

مرغ از هوا در آید، از بهر جان فشان را

من در میان جانت، چون نی کمر ببستم

[...]

کوهی

از هر که گلبن بینند روی جان را

پنهان کجا توان کرد خورشید آسمانرا

اعیان ثابته هست اسمای حضرت حق

دیدم همه مسماست کردم عیان عیان را

روحی دمید در تن گفت او نفخته فیه

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه