واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۲

برده ‌است گریه چون موج از دست من عنان را

ترسم که بار دیگر طوفان برد جهان را

پیش خدنگ خوبان تا کی هدف توان شد

خواهم به گوشه‌ای برد این مشت استخوان را

ای آسمان به هر وضع خواهی بگرد ولیکن

نامهربان مگردان آن یار مهربان را

مردیم ما ولیکن هرگز نشد یقینش

بر خاک ما بیارید آن یار بدگمان را

در سایهٔ نهالی روزی نشد نشستن

بیهوده آب دادم از دیده گلسِتان را

ای غایب از نظرها خود گو به من کجایی

گشتم به جست‌وجویت سرتاسر جهان را

رنگم نشسته بر رو بسیار بی‌تعلق

مالیده‌ام تو گویی بر چهره ارغوان را

از گوشه‌ها پیاپی خیزد صدای احسنت

واقف چو آن خوش‌ابرو زه می‌کند کمان را