گر نسوزد شام مرگم کس به خاک من چراغ
کردهام در زندگی از داغ دل روشن چراغ
خانه نتوان ز آتش همسایه روشنساختن
میروم تا آورم از وادی ایمن چراغ
آتشین داغ دلم از رخنهٔ پهلوی من
مینماید آنچنان خود را که از روزن چراغ
میروی غمخانهام تاریک میماند مرو
باش تا از آتش رویت کنم روشن چراغ
تا تو رفتی از گلستان تیره احوال است گل
این چنین باشد بلی در مجلس شیون چراغ
خون من بر خاک میریزی نمیدانی که هست
رنگ رخسار تو را روشن ازین روغن چراغ
یار دلسوزی درین ظلمتسرا چون چراغ
سوخت بر سر همچو شمعم تا دم مردن چراغ
بس که روزم شد سیه شبها تعجب میکنم
چون برد از سیلی هجران ز چشم من چراغ
بستهام از لاله و گل دیده بیدیدار دوست
زانکه با چشم رمد دیده بود دشمن چراغ
کی توانم خانهٔ احباب را تاریک دید
من که واقف میبرم بر تربت دشمن چراغ