گنجور

 
واقف لاهوری

دلم غمدیدهٔ عشق است بگذارید ناشادش

کهن ویرانه‌ای دارم که نتوان کرد آبادش

دلی دارم که بهر سوختن کردند ایجادش

سپندآسا ندارد هیچ‌کس پروای فریادش

به طفلی درس چون می‌گفت از سی‌پاره استادش

چه می‌شد پارهٔ مهر و وفا گرد یاد می‌دادش

مرا خود نیست این طالع خوشا مرغ گرفتاری

که گاهی رخصت نالیدنش باشد ز صیادش

نوید کشتنم دادی شگفتم چون گل از شادی

کجا در پوست گنجد هر که باشد دوست جلادش

چه می‌پرسی ز حال بلبل حسرت نصیب من

که بعد از رفتن گل از قفس کردند آزادش

به‌سان قطرهٔ اشکی دلم در خاک می‌غلطد

نیفتاد است اگر از چشک او دیگر چه افتادش

به دست او سپردم اختیار خانهٔ دل را

ندانستم که خواهد کند آن بی‌رحم بنیادش

ندارد چون قد دلجوی او باغ جنان نخلی

ستم باشد اگر نسبت دهی با سرو شمشادش

...

ز نسیانش شوم پامال من رفتم خود از یادش

ازانم ناخوشی‌ها در سرای دل فرو آید

که معمار ازل در وقت خوش ننهاد بنیادش

مرا کشتی و روحم بر درت هر شام می‌آید

چه باشد گر درودی خوانی و یک ره کنی یادش

ندارد با آن سیم پیکر گرم جوشیدن

دلی دارد که نتوان گرم‌کردن همچو فولادش

گرفتاری به من می‌نازد آن مرغ اسیرم من

که نبود در قفس کاری به غیر از شکر صیادش

ز مصر از بهر ترویح دماغ پیر کنعانی

نسیم آورد بوی پیرهن صدآفرین بادش

به من بنمود رو تا روی او را دیده دل واقف

نمی‌دام چه رو دادش نمی‌دانم چه رو دادش

 
 
نامبردگان شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

نیاید گر چه هرگز از فرامش گشتگان یادش

غلام آن سر زلفم که در هم می کند بادش

به مکتب دانشی ناموخت جز آزار مسکینان

که داند تا کدامین سنگدل بوده ست استادش

اگر چه پاس دلها نازنین من نمی دارد

[...]

ناصر بخارایی

غنیمت دار دور گل که بر باد است بنیادش

همین می‌گویدت بلبل، نه‌ای واقف ز فریادش

چو سرو از همت عالی، به دست آور گل‌اندامی

وگر دستت دهد جامی، چو نرگس گیر بر یادش

بهشت‌ آسا شده بستان، شراب از حور می بستان

[...]

امیر شاهی

در این گلشن چه سازد بلبل از زاری و فریادش

چو سوی عاشقان میلی ندارد سرو آزادش

خوش است این باغ رنگین، لیک نتوان دل در او بستن

که بوی آشنایی نیست در نسرین و شمشادش

چنین کان غمزه را تعلیم شوخی می‌دهد چشمت

[...]

میلی

چنان رفتم من بی‌اعتبار از خاطر شادش

که گر می‌بیندم صد ره، نمی‌آید ز من یادش

خوش آن ساعت که رحمش باز دارد چون ز آزارم

کند بی‌اعتدالیهای خویی، گرم بیدادش

بنای شهربند عافیت کردم، ندانستم

[...]

عرفی

بحمدالله که جان دادم بدان تلخی ز بیدادش

که از من، تا قیامت، لذت آن می دهد یادش

به راهش مشت خاکی از وجودم مانده و شادم

که نتواند ز بس گرمی به نزدیک آمدن بادش

دم مردن ز بیم آن دهد کامم که بعد از من

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه