گنجور

 
واقف لاهوری

از کجا هر صبح صرف چاک سازم جیب نو

من که آوردم به رنگ گل گریبانی و بس

تا توانم سبزکردن خار صحرای جنون

از خدا چون ابر خواهم چشم گریانی و بس

در شب وصل آنچه بود از سیم و زر کردم نثار

در بساطم مانده چون شمع سحر جانی و بس

خلعت من گر تمام اجزا نباشد گو مباش

از برای چاک می‌خواهم گریبانی و بس

بی‌مروت از سر بالین واقف برمخیز

مانده در جان دادن این بیمار را آنی و بس

 
 
نامبردگان شاهنامه
سلیم تهرانی

چون گلم از جامه بر تن مانده دامانی و بس

همچو تصویرم ز پیراهن گریبانی و بس

توشه ای در راه شوق او مرا همراه نیست

در بغل از داغ دل دارم نمکدانی و بس

از سر عالم گذشتم همچو خورشید ای فلک

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه